مشکل عادلانه نبودن زندگی نیست، اینه که شما تصویر اشتباهی از عدالت و انصاف دارید

حقیقت اینه که قوانین زندگی کمی با اون چیزی که به ما یاد دادن متفاوته. قوانینی که ما یاد گرفتیم رو همه می‌دونن، همیشه وجود دارن و کاملا با عقل جور در میان، اما قوانین اصلی یکم پیچیده و ناخوشایندتر هستند. برای همینه که اکثر افراد هرگز نتونستند اونا رو یاد بگیرن.

بیاید با هم مرورشون کنیم

.   .   .

قانون اول: زندگی مسابقه است

کسب و کاری که با زحمت ساختیش؟ یکی داره سعی می‌کنن از بین ببرتش. شغلی که عاشقشی؟ یکی هست که خیلی خوشحال میشه تو رو با یه کامپیوتر جایگزین کنه. دوست داری اون دختره/پسره/شغل پر درآمد/جایزه نوبل رو داشته باشی؟ خیلی از افراد دیگه هم هستند که همین رو می‌خوان.

ما همه تو رقابت هستیم، هرچند دوست نداریم قبولش کنیم. بزرگ‌ترین دستاوردهای زندگی‌مون خیلی ساده فقط به این خاطر بوده که دیگران یکم تنبلی کردن! تو کنکور چندتا تست بیشتر زدی؟ تو مسابقات چند متر جلوتر از بقیه بودی؟ تو اینستاگرام بیشتر از بقیه لایک میگیری؟ آورین آورین. اگر بقیه هم یکم بیشتر تلاش می‌کردن شاید بهتر از تو جواب می‌گرفتن.

می‌دونم، واقعیت دردناکیه، به همین دلیله که ما به طور مداوم داریم انکارش می‌کنیم و به خودمون و بقیه میگیم «فقط تلاشت رو بکن، بقیه‌اش مهم نیست» یا «تو فقط باید با خودت رقابت کنی». جالبیش اینه جملات کلیشه‌ای که آدم‌های معتقد به مسابقه نبودن زندگی تکرار می‌کنن دقیقا باعث میشه به هر حال بیشتر تلاش کنی. اگر رقابت واقعا مهم نبود ما از همون اول به بچه‌هامون می‌گفتیم که بی‌خیال بشن. نمی‌تونی راه بری؟ بی‌خیال! مثل بشکه غلط بزن. نمی‌تونی نمره خوب بگیری؟ بی‌خیال! عمرا اگر نمراتت خوب بشه واست دوچرخه بخرم! پسرم، خونه، ماشین و شغل نداری؟ بی‌خیال! کی زن میگیره تو این دوره زمونه!

خوشبختانه ما تو دنیایی زندگی می‌کنیم که برای نون شب‌مون یا رسیدن به جایگاه اجتماعی مجبور نیستیم هم دیگه رو بکشم. به برکت تمدن نوین و وجود فرصت‌های فراوان، به اندازه کافی برای ما چیزی برای به دست آوردن وجود داره؛ حتی اگر برای به دست آوردنش مستقیما نخوایم رقابت کنیم.

اما هیچ وقت دچار این توهمی که جامعه دچارش هست نشید که هیچ رقابتی وجود نداره. مردم لباس بهتر می‌پوشن تا همسر بهتری گیرشون بیاد. اونا برای شاغل شدن مصاحبه می‌کنن. حتی برای اینکه صندلی مترو گیرشون بیاد، ساعت‌ها تو ذهن‌شون برنامه ریزی می‌کنند تا چطوری پشت در کمین و بعدش حمله کنن! اگر وجود رقابت رو انکار کنید، نتیجه‌اش فقط باختنه. همه چیز در عرضه و تقاضا در مقیاس رقابتی گنجانده میشه. و بهترین‌ها فقط به اون‌هایی میرسه که حاضر اند براش بجنگند.

.   .   .

قانون دوم: شما به واسطه آنچه انجام می‌دهید مورد قضاوت قرار می‌گیرید، نه چیزی که در فکر دارید

جامعه مردم رو به واسطه کارهایی که می تونن برای دیگران انجام بدن مورد قضاوت قرار میده. شما می‌تونید یه بچه رو از یه خونه در حال سوختن نجات بدید، یا یه تومور رو از داخل سر یه مریض خارج کنید، یا آدم‌های اطرافتون رو بخندونید؟ اینجا برای شما ارزش قائل میشن.

اما ما اینطوری خودمون رو مورد قضاوت قرار نمیدیم. ما خودمون رو بر اساس افکارمون مورد قضاوت قرار میدم.

«من آدم خوبی هستم». «من بلند پرواز ام». «من فلان کار رو خیلی بهتر می‌تونم انجام بدم». این افکار شاید باعث بشه شب‌ها راحت‌تر بخوابیم، اما دریچه‌ای نیست که دنیا ما رو باهاش نگاه می‌کنه. حتی ما هم به دیگران اینطوری نگاه نمی‌کنیم. هیچوقت نمیشه که یکی بگه «من امروز یکی رو تو مترو دیدم که می‌خواست یه روزی دنیا رو تغییر بده! عجب مرد بزرگی!»

در سر نیت خیر داشتن اهمیتی نداره. دقیقا چه کاری می‌تونی و تونستی برای این دنیا انجام بدی؟ این اهمیت داره.

توانایی‌های بلقوه، برای ما ارزشی ایجاد نمی‌کنند. هر تحسین و ارزشی که از سمت جامعه به ما رسیده، مستقیما از جنبه فکری و نگرش شخصی دیگران بوده. تو جامعه ما برای یک سرایدار سختکوش کمتر از یک بنگاهی کثیف ارزش قائل میشن. درآمد یه بازیگر زن بی‌استعداد ولی زیبا از محقق‌هایی که روی درمان سرطان تحقیق می‌کنن خیلی بیشتره. چرا؟ چون این توانایی‌ها نادرتر هستند و روی مردم بیشتری تاثیر می‌ذارن.

ما دوست داریم فکر کنیم جامعه برای افرادی که کارها رو با بهترین کیفیت انجام میدن، بیشتر ارزش قائل هست. مثل:

برداشت ما نسبت به پاداش اجتماعی

ولی در واقعیت، پاداش اجتماعی فقط یک اثر شبکه‌ای هست. هرچی کارتون به دست آدم‌های بیشتری برسه و روی افراد بیشتری تاثیر بگذاره، شما پاداش بیشتری می‌گیرید. مثل:

پاداش اجتماعی در واقعیت

یک کتاب خارق العاده منتشر نشده بنویس، تو هیچکسی نیستی. کتابی مثل هری پاتر بنویس و اون‌وقت کل دنیا می‌خواد تو رو بهتر بشناسه. زندگی یک نفر رو نجات بده، توی محل‌تون تو یه قهرمانی، اما سرطان رو ریشه‌کن کن، اون وقت تو به یک افسانه تبدیل میشی. متاسفانه همین عاقده برای تمام استعدادها صدق می‌کنه. برای یک نفر لخت شو، شاید لبخند روی لباش بیاد، ولی برای ۵۰ میلیون آدم لخت‌شو، اون وقت احتمالا تو کیم کارداشیان بعدی میشی!

ممکنه از این واقعیت خوشتون نیاد، ممکنه اگر بخواید اینجوری رفتار کنید حالتون از خودتون بهم بخوره. ولی حقیقت تغییر نمی‌کنه. شما به واسطه توانایی انجام کارها مورد قضاوت قرار می‌گیرید، و حجم افرادی که می‌تونید روشون تاثیر بگذارید. اگر این واقعیت رو قبول نکنید، پس میشه گفت قضاوت دنیا درباره‌تون ناعادلانه به نظر برسه.

.   .   .

قانون سوم: نگرش ما نسبت به عدالت دنیا، وابسته به نفع شخصی ماست

مردم دوست دارن خودشون مرجع صلاحیت‌شون باشن. برای همینه که تو بازی‌های فوتبال داور داریم و تو دادگاه‌ها، قاضی. ما پیش خودمون خوب و بد رو تعریف می‌کنیم و دوست داریم دنیا همونطوری به قضایا نگاه کنه که ما نگاه می‌کنیم. از بچگی بهمون یاد دادن اگر یک کاری رو انجام بدیم، در مقابلش باید پاداشی بگیریم. والدین‌مون بهمون می‌گفتن اگر بچه خوبی باشی، بهت اوجولات میدم.

اما در واقعیت به این قانون هیچ اهمیتی داده نمیشه. شما نمی‌تونی توقع داشته باشی اگر شب امتحان سخت درس بخونم، حتما قبول میشم. یا اگر سخت کار کنم، بهم ترفیع میدن. یا اگر دختری رو دوست داشته باشم، اونم باید منو دوست داشته باشه.

مشکل عادلانه نبودن زندگی نیست، اینه که شما تصویر اشتباهی از عدالت دارید.

یه نگاه عمیقی به شخصی که روش کراش دارید اما اون هیچ حسی بهتون نداره، بندازید. اون یک فرد کامله، یک فرد با سال‌ها تجربه تو اینکه آدمی باشه که مثل تو نیست. یک فرد واقعی که با صدها و هزاران نفر دیگه در سال تعامل داره.

حالا چقدر شانس وجود داره که بین اون همه آدم، چشمش تو رو بگیره و بشی عشق در اولین نگاه‌ش؟ چرا باید از تو خوشش بیاد؟ چون حسی نسبت بهش داری؟ این شاید برای تو مهم باشه، اما برای اون نیست. تو هیچ الویتی تو تصمیم گیری اون نداری.

در نقطه مقابل، ما عاشق این هستیم که از رئیس یا والدین یا سیاست‌مدارهامون متنفر باشیم. چون تصمیمات‌شون ناعادلانه است. و احمقانه. چرا که با نظرات من تناقض دارن! اونا باید تصمیم‌هایی بگیرن که با نظرات و ایدئولوژی‌های من هم‌سوئه! چون که بدون شک من نماینده تام الاختیار خداوند روی زمین هستم و تمام نظراتم درسته!

درسته که بعضی از چهره‌هایی که قدرت دست‌شونه، افتضاح‌اند. اما همه‌شون شیاطین ِ خود محوری که تمام تلاششون رو می‌کنن تا جیب‌شون رو پر کنند نیستند. اکثرا دارن تلاش می‌کنن تا هر کاری از دست‌شون برمیاد انجام بدن، تحت شراطی متفاوت با شرایط شما.

شاید اونا چیزی می‌دونن که شما نمی‌دونید. مثلا اگر فلان کار منفور رو انجام ندن، کل شرکت‌شون به فنا میره. شاید اونا اولویت‌های متفاوتی نسبت به شما داشته باشن. مثلا رشد بلند مدت به جای راحتی کوتاه مدت.

ولی به هر حال، جدای هر حسی که تصمیمات و اعمال دیگران در شما ایجاد می‌کنن، این‌ها حکم الهی نیستند و نباید اونقدر درباره‌شون سخت بگیریم. اینا فقط محصول جانبی‌ای از زنده بودن و زندگی کردن‌اند.

.   .   .

چرا زندگی عادلانه نیست

تصوری که ما از عدالت تو این دنیا داریم، در حقیقت هیچ وقت عملی و قابل حصول نیست. چیزی که ما در فکر داریم فقط پوششی برای افکار واهی و پوچی هست که در دنیای واقعی قابل مصرف نیستند.

می‌تونید تصور کنید دنیا چقدر دیوونه کننده میشد اگر می‌خواست برای همه عادلانه باشه؟ همه، بدون هیچ فراز و نشیبی پله‌های ترقی رو یکی یکی طی می‌کردن تا روزی که بمیرن. شرکت‌ها فقط زمانی برشکسته میشدن که یکی از کارمندها خبیث باشه، رابطه‌ها فقط زمانی تموم میشد که هر دو طرفین همزمان با هم بمیرن. و بارون فقط آدم‌های بد رو خیس می‌کرد.

اکثر ما انقدر به این فکر می‌کنیم که دنیا چطوری باید می‌بود، که یادمون رفته الان چطوری هست. اما ممکنه رو به رو شدن با این واقعیت، تنها کلید باز کردن درک‌مون از دنیا، و به همراه‌ش، تمام پتانسیل‌هامون هست.

.   .   .

ترجمه آزاد از The problem isn’t that life is unfair — it’s your broken idea of fairness نوشته Oliver Emberton

مطلب /
برچسب ها: ,

۲ دیدگاه

  1. سروش گفت:

    نوشته شما یا شاید بهتر بگویم: حقیقت‌نامه شما درست هست و کسی که محیط اطراف خودش را فراموش کند دیر یا زود اگر نا‌امید نشود، به‌خاطر تلاش‌های بیهوده که بی‌دلیل انرژی خود را به آن‌ها اختصاص داده، خسته می‌شود. دنیای بیرون بازیگر‌های مختلفی دارد و طبیعی هست که هر یک به دنبال هدف‌های خود هستند و باعث می‌شود زندگی و فعالیت‌های ما چه مستقیم و چه غیرمستقیم تاثیر هدف‌های دیگران را به خود ببیند. اما به نظرم هستند افرادی که سمت دیگر این بازه قرار دارند و زندگی رو بیش از حد یک مسابقه دو ۱۰۰ متر می‌بینند. به نظر من زندگی بیشتر شبیه یک دو استقامت طولانی هست. نه می‌شود گفت که مسابقه نیست و نه می‌شود گفت که نتیجه به این زودی‌ها معلوم می‌شود.

  2. اولا یکی از بهترین پست های وبلاگی بود که توی این مدت که وبلاگ می خونم، خوندم، واقعا عالی بود. حالا اگر بخوام به عنوان یک خواننده نظرمو بدم، می خوام قانون به قانون جلو برم.

    درباره قانون اول، کاملا موافقم. اکثر ماها زحمتی نکشیدیم که نون شب بخوریم. درکی هم نداریم… ما از وقتی یادمون میاد، دستمون توی جیب پدر و مادرمون بوده تا زمانی که دیگه رفتیم سر کار و تازه وقتی هم میریم سر کار مطمئنیم که ی پدری هست که اگر روزی حقوقم کفاف نداد، از می تونم کمک بگیرم.. ولی این اشتباهه. من دوستی داشتم که پدرش رو در بچگی از دست داده بود، واقعا تلاش می کرد و می دونست چیزی و کسی نیست که ازش حمایت کنه.. زحمت میکشید و با این دنیا می جنگید، اگر ما ۴ ساعت درس می خونیدم اون ۶ ساعت می خوند و همیشه هم از ما بهتر بود و من قبولش داشتم چون اون بیشتر زحمت می کشید، وقتی ما داشتیم با بچه ها به فیلم رِد کارپت می خندیدیم اون داشت تمرین ریاضی حل میکرد و پاداشش هم گرفت…

    قانون دوم : ی قانونی هست، به اسم قانون کارما که میگه : اگر کار خوبی کردی، ی چیز خوبم گیرت میاد، کار بدی کردی هم چیز بدی سرت میاد. من به این عملا و کاملا اعتقاد دارم. نه اینکه فقط بگم اره من طبق استدلال های فلسفه میرم جلو و اینا درستن و اینا، نه من این رو به وضوح توی زندگیم دیدم و انجام دادم. گاه ها شده برای یک امتحان زحمت کشیدم و نمره خوبی گرفتم ولی گاهی تقلب کردم و نمره بدتری از اون چیزی که فکر می کردم گرفتم. به نظرم قانون دوم بیشتر به قانون کارما برمیخوره…

    قانون سوم : به نظرم کل پستت رو توی قانون سوم خلاصه کردی، واقعا همینه. ما همیشه دوست داریم جوری قضاوت بشیم که خودمون می خوایم توی پست برند سازی شخصی وبلاگت گفتی که دوست داری چطوری مردم ببیننت،دقیقا همینه وقتی هعی میایم از خودمون تعریف می کنیم و به اصطلاح “شوآف” می کنیم میشیم ی آدمی که اگر دستش لو بره به فنا رفته.. ما همیشه می خوایم جوری قضاوت بشیم که خودمون می خوایم اما گاهی پیش نمریه این اوضاع، مثلا چ میدونم توی عمرمون یبارم اسپرسو نخوردیم بعد توی پروفایلمون میزنیم “کافی لاور” بعد انتظار داریم که مردم بگن وای این خدای قهوه س، بزار ازش سوال کنم درحالی که دوستای اطرافتون و کسایی که باهاشون ارتباط دارید میدونن شما تلخی ی شکلات ۵۰% رو هم نمی تونید تحمل کنید ولی دوست دارید قضاوت بشید جوری که خودتون میخواید یعنی می خواید مردم بهتون بگن “اره این کافی لاوره و کلی قهوه می خوره، به قول خودش کافئین جز مهم زندگیمه و حتی از دوست دخترم برام مهم تره” این خیلی خیلی بده…

    پاراگراف و نتیجه گیریتو دوست داشتم چرا ؟ چون حس می کنم این پاراگراف رو از ته دلت نوشتی! داشتی فکر میکردی و مینوشتی و فکر کلمه ها و چیدمانش نبودی.. حس خوبی رو به من القا میکنه… و در کل حاضر بودم اگر این نوشته یک کتاب بود هر هزینه ای که داشت رو براش پرداخت کنم. مرسی امین :دی

    پ.ن : وقتی خیلی احساسی میشم و با ی چیزی خیلی حال میکنم، نظرمو طولانی می نیوسم :دی ببخشید اگر وقتت رو میگیره…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *