سیر تکاملی نظر شخصی‌ام درباره زمان و زندگی

وقتی کودکی تو خانواده‌مون به دنیا میاد، توجه نزدیکانش بهش جلب میشه، روند رشد اون برای همه جالبه و سال‌ها خاطرات بچگیش نقل محافل‌شون میشه. مثلا اینکه بچه توی شش ماهگیش می‌تونه خودش بشینه، اشیاء کوچیک رو برداره، تصویر خودش رو تو آینه تشخیص بده، سه ماه بعد می‌تونه خودش لیوان رو دست بگیره و درخواست‌های ساده از دیگران داشته باشه، توی دو سالگی می‌تونه اسم‌ها رو صدا کنه، تو چهار سالگی جملاتی با چند کلمه بسازه و برای خودش دوست تخیلی خلق کنه.

وقتی اون کودک پا به نوجوانی و جوانی می‌گذاره، اطرافیان این رشد فیزیکی رو رها می‌کنن و چشم به رشد مادی اون دارند. توی ۱۸ سالگی چه رشته و چه دانشگاهی قبول میشه، گواهینامه‌اش رو میگیره، تو ۲۳ سالگی کجا مشغول به کار میشه، چقدر دستمزد می‌گیره، در ۲۶ سالگی چقدر از نظر شغلی پیشرفت کرده، درآمدش تا چه حد بیشتر میشه، چه مدل ماشینی میخره، توی ۲۷ سالگی با کی ازدواج میکنه، ۲۹ سالگی بچه دار میشن، بچه‌شون دختره یا پسر، ۳۲ سالگی خونه می‌خره، کجای شهر خونه می‌خره، چقدر خونه‌شون قشنگ یا بزرگه، بچه دوم‌شون کی میاد و …

توقعاتی که در خانواده و خصوصا جامعه از من داشته، باعث شده بود که چنین خط زمانی برای زندگی خودم متصور باشم:

 

برم مدرسه، دانشگاه، کار پیدا کنم، دستم تو جیب خودم باشه، ماشین بخرم، کسب و کار خودم رو راه بندازم، پول در بیارم اونم مثل خر، عشق زندگیم رو پیدا کنم، باهاش ازواج کنم، بچه اول، بچه دوم، و بعد زارت بمیرم.

بعد که وارد جامعه شدم، فهمیدم شت! زندگی سخت‌تر از این حرفاست. قراره دهنم بیشتر سرویس بشه، ولی به همه چیز میرسم. برای همین تصور کردم زندگی این شکلیه:

 

کمی که سنم بیشتر شد، متوجه شدم وقت محدوده، پس هرچقدر روی چیزی بیشتر وقت بذارم، احتمال رسیدن به چیزهای دیگه کمتر میشه. تصور به چنین چیزی تغییر کرد:

 

ماجرا به اینجا ختم نشد. با گذشت زمان متوجه شدم زمان اصلا ساختار خطی نداره. گذشته‌ها چیزی جز خاطرات و احساسات نیستن و آینده تصورات ذهنمه که علاقه زیادی به تدارک دیدن و آماده بودن داره. زندگی چیزی جز همین حالا نیست:

آینده، مجموع همین حالاهاست. من تو زمان حاله که دارم کار می‌کنم، پول در میارم، یا وقتی این دو کار رو انجام نمیدم به جاش با آدم‌های مهم زندگیم وقت می‌گذرونم، تفریح میکنم یا سختی می‌کشم. و مهم‌تر از همه، تو زمان حاله که ممکنه بمیرم. آدم‌ها همیشه تو زمان حال فوت می‌کنن. همیشه فکر می‌کردم تو ۶۰ – ۷۰ سالگی می‌میرم. وقت زیادی داشتم و از مرگ دور بودم. در صورتی که تو تمام این سال‌ها همیشه همراهم بوده.

الان فکر می‌کنم بهترین حالتی که می‌تونم زندگی کنم اینه که تو لحظه زندگی کنم، و این رو به خاطر داشته باشم که اگر الان درست زندگی کنم آینده‌ام خودش ساخته میشه. دوست دارم آینده‌ام چطوری ساخته بشه؟

مطلب /
برچسب ها: ,

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *